تبليغاتX
نون دال الف
 
...

حضور بعضی ها اگرچه به اندازه یک جمله یا یک نگاه برای آدم برکت می شود. می شود یک دنیا امید. اصلا انگار خدا خواسته است این بعضی ها قد همان یک جمله یا یک نگاه توی زندگیت حضور یابند. رهرو را که یادتان هست!؟ چند وقت پیش با هم حرف زدیم. گفت که خوب می نویسی .گفت قلمت را اگر تربیت کنی نویسنده خوبی می توانی باشی. از آن روز خوشحالم. انگار دلم خواسته است حرف هایش را باور کنم.  گفت می شود در چند زمینه همزمان عالی عمل کرد و اگر درست خاطرم باشد از یک تئوری حرف زد که نامش بود "تئوری مدیچی افکت" که هنوز نتوانسته ام درست بفهمم حرف حساب این تئوری چه هست. بهرحال این تایید رهرو به کامم خوش بود و بر دلم نشست. یادم هست آن دفعه که با  آرایش گل به ای و بلوز دامن طرح دوخت انگلیسی و  ست مروارید شدم دختر برگزیده یک میهمانی بزرگ که همه می آمدند و به به و چه چه می کردند رفتار آن خیل آدم ها برایم بیشتر عجیب بود تا شادی آور در حالی که تایید و تشویق این یک نفر برایم بسی شادی به دنبال داشته است.

کاش محقق بشود...

نون دال الف...

 

نوشته شده توسط ن د ا در بیست و نهم اردیبهشت 1391 |

...

پسرک دل پیچه دارد و دائم آویزان بابایش می شود و با لحن کودکانه و شیرینش داد می زند که بدو بدو ریخت! بابایش هم انگار قصد کرده به ریش نور و سرعتش بخندد به چشم برهم زدنی پسرک را در آستانه توالت حاضر می کند. دل پیچه امانش نمی دهد و دویدن ها تکرار می شود... عاقبت پسرک خسته و نگران می آید نزد مادرش که در کنار دیگر میهمان ها نشسته اند و گریه کنان و نعره زنان با چشمانی که غم را فریاد می زنند رو به والده محترم، خبر از دردی لاعلاج می دهد: مامــــــــــــــــــاااان...گووووزو شدم!

 نون دال الف...

نوشته شده توسط ن د ا در بیست و هشتم اردیبهشت 1391 |
...

به سلامتی ایران و به سلامتی امیرحمزه و هم تیمی هاش که تو این ایام زرت و پرت کردن قطر و امارات و مصادف با روز خلیج فارس، مسافت بندر آفتاب تا جزیره کیش رو پارو زدن و ثبت رکورد کردن...

نون دال الف...

نوشته شده توسط ن د ا در دهم اردیبهشت 1391 |

...

این اولین باریست که با یک مرد، سر میزی شیشه دودی انتظار پیتزای سفارش داده شده را می کشم. تجربه ی جدیدی ست! دل توی دلم نیست. درست روبرویش نشسته ام و گاهی دست می کشم به سر و رویش...محاسنش چقدر مهربانند!! تا امروز نمیدانستم!!! چراااا!؟

صبح که از خانه بیرون میرفتیم، قصد کرده بودم ظهر راضیش کنم باهم برویم  پیتزا بخوریم. ظهر که شد دو تا پلک هایش را هم زد (که مثلا چشمک بود) و خنده ناک گفت: "ندا واسه ناهار چی درس کرده!؟" میدانست که هیچی! گفتم: "برویم پیتزا خوران!؟"

میدانم دوست دارد این کش لقمه ی هفت بیجار را....مرا هم دوست دارد حتی بیشتر از پیتزا! این را هم میدانم!

اصرار لازم نبود. کافی بود چشم هایم را کمی تنگ کنم و جوری بخندم تا گودی گونه راستم که خیلی برایش جذاب است آشکار بشود، نگاهم را به نگاه خسته اش گره بزنم و کشدار تر از پیتزای پرملات و پنیر بگویم: "خوااااهــــــــــــــش! شما که پیتزا دوس داری!؟ هـــــــــاان!؟"

...و بعدش او بخندد و بلافاصله با کت و شلوار شکری رنگی که راه راه های نخودی دارد و خیلی هم برازنده اش هست شانه به شانه ام بیاید که برویم توی آن سالن مدرن که شیشه هایش دودی ست و کاناپه های قرمز جهت سرو عصرانه انگار، چیده اند وسط میز و صندلی های مشکی و سیستم طبل و ضرب و جاز جزیی از دکورش است و گوشه گوشه اش عشاق سینه چاک دارند لاو منفجر می کنند و او هیچکدام اینها را دوست ندارد الا پیتزا!

تا گردالی پنیر مالی شده مان برسد، سالاد می خوریم...عاقبت سفارشمان را داغ داغ و برش برش، میگذارند جلوی دستمان. سس را که برمیدارد روی پیتزا بریزد، دستش می لرزد...دلم میلرزد!

از خودم میپرسم دست هایش کی لزران شده بود!؟ انگار پیتزا را به همان قطر و ضخامت فرو می کنند توی گلویم! دلم میگیرد( که هرچه می کشیم از دل است و برای دل!)

خودم را دعوا می کنم که دهــــــع! خفه...مهمان داریاااا!....حالم بهتر می شود انگار!

وجه مشترکمان در خوردن پیتزا، اینست که هردو، خمیر برشته کناره اش را دوست داریم و دور نمیریزیمش! باباجی نوشابه هم دوست دارد، ترجیحا سیاه! گفته ام آب لیمو هم بیاورند، من نوشابه ی بدون آب لیمو را نمی پسندم!

می خوریم...پیتزا را....نوشابه را....و من غصه ی دست های باباجیم را که می لرزند...

بستنی زعفرانی هم می خرم و با خود به خانه می آوریم. باباجی من بستنی را هم عاشق است. کریم آیسی را چنان با لذت و شیطنت می خورد که آدم یک آن فراموشش می شود این همان بابابزرگ عصرهای بلند بلند قرآن خواندن است!

باباجی ِ من...

نون دال الف...

نوشته شده توسط ن د ا در بیست و یکم فروردین 1391 |
...

این ایمیل که برایم رسیده بود، ضمن خواندنش ناخودآگاه خاطرم سوی "گابریل گارسیا مارکز" دوید!!! و من چقدر دورم ازین اوصاف و از مشق بندگی...

ای کاش امروزمان پر از صلح و آرامش باشد.

ای کاش به خالق آنچنان باور داشته باشیم که چرایی برای آنچه هستیم به میان نیاوریم.

ای کاش پیامدهای بیکرانی که زاییدهَ دعا کردن است را از خاطر نمی بردیم.

ای کاش از نعماتی که دریافت می داریم استفاده کنیم و عشقی که نصیب مان می شود را به دیگران نیز منتقل کنیم.

ای کاش گنجایش دانستن این مطلب که "مخلوق هستیم" را داشته باشیم...بگذاریم این حضور در مغز استخوان مان جاری شود، به وجود مان اجازه دهیم آواز بخواند...پایکوبی کند...ستایش کند...و عشق بورزد...

نون دال الف...

نوشته شده توسط ن د ا در دهم فروردین 1391 |

...

حدیث ما حدیث آن ماهی ست که مدام در جستجوی آب بود بی آنکه بداند "آب" همان چیزی ست که حیات او بدان بسته است...

شاد باشید.

نون دال الف...

نوشته شده توسط ن د ا در یکم فروردین 1391 |

...

سخت درگیر خانه تکانی هستیم. خسته ایم. ظهرها غذای حاضری سفارش میدهیم . غذای آماده ای که پیک بیاورد را دوست ندارم و با اکراه می خورم. دیروز سفارش ناهار و فراهم آوردن سفره ای گرم که خانواده دورش بنشینند به من محول شده بود. این روزها تجمع مان گرد سفره تنها فرصتی ست که اگر دست بدهد می شود از مرغوبیت فلان شوینده و قدرت جرمگیری بهمان پودر سخن راند و از رنگ فرش ها که با سرویس چینی جدید مامان هماهنگ نیست و باید فرش ها عوض بشود و از پرده ها که به به چه تمیز شده اند و این چیزاها...فکر میکردم که چه بخوریم! غذای امروز سرآشپز چه باشد! اجاق را هم که مامان شسته و نزدیک شدن تا شعاع دو متری اش را ممنوع اعلام کرده.همه چیز استریل شده و ازین همه تمیزی مامان کیفش کوک است و دست زدن به هر شی به مثابه ی فرو کردن خنجر در چشمان ایشان است زبانم لال! پس چه تدارک ببینم که حاضری نباشد!؟ ۱۰-۱۲ تا سیب زمینی نسبتا کوچک را برمیدارم و با سیم ظرفشور حالشان را جا می آورم. بعد خشکشان می کنم و می چینمشان روی بخاری. یواشکی چند تا تخم مرغ را توی قابلمه می ریزم و به دور از چشمان تیزبین مادر میگذارمشان روی اجاق گاز یک قلی بزنند بعد آنها را هم منتقل می کنم روی بخاری که مثلا  از اول همین جا بوده اند!

توی یخچال یک ظرف پر از خیارهای نیم پلاسیده هست. یکی یکی شان را پوست می کنم و نواری برش میدهم. ماست چکیده هم داریم، توی کاسه های کوچک ماست میریزم. سفره می اندازم که رویش سیب زمینی های کبابی شده با پوست برشته هست و تخم مرغ های آب پز و خیار و ماست و نمک و فلفل البته به مقدار لازم

کسی اعتراض ندارد. گویی همه از غذاهای آماده دلزده شده اند. اما حرف من حرف اعتراض و گلایه نیست. حرف رضایت هم نیست. من عاشق سیب زمینی کبابی ام. ناهار را که می خوریم با خود فکر می کنم: "یادم باشد شرط ضمن عقد بگذارم که در هفته ۳مرتبه سیب زمینی کبابی و تخم مرغ می خوریم و یک مرتبه آبگوشت با مخلفات کامل و سه روز باقیمانده هفته هرچه ذائقه شما اراده کند"

نون دال الف...

...

چهارشنبه سوری امسال هم سوری نداشت.

نون دال الف...

...

این شب ها تکرار کلاه قرمزی سال ۹۰ را تلویزیون ج.ا.ا. پخش می کند. ندیده بودمش. با وجود شخصیت های تازه که بامزه هم هستند من هنوز عاشق پسرخاله ام که البته بی دلیل هم نیست...ارادت ویژه ای دارم به این پسرک...

چــــــــــــــــی!؟ چـــــــــی گفتی!؟

شاید باورتان نشود اگر بگویم حتی از حضور عکسش در وبلاگم به خود می بالم!!!

نون دال الف...

نوشته شده توسط ن د ا در بیست و سوم اسفند 1390
...

این نیز بگذرد!

نون دال الف...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط ن د ا در بیست و دوم بهمن 1390

...

امروز را باید از اول صبحش میدانستم با بقیه روزها فرق دارد. باید میدانستم خبری خوب در راه است. باید میدانستم شعفی بزرگ انتظار مرا دارد. از همان اول صبح باید میدانستم. از زود بیدار شدنم...از خوش خلقی و هزار بار بوسیدن پدر و مادرم...از سربه سر امیرحمزه گذاشتن ها...از سکوت مطلق گوشی مبایلم که همان یک پیامک جیره بندی شده ام را هم امروز نداشت و آرامشی مضاعف داشت...از تکرار توقعات این و آن و مطیع بودن های من...از اینکه برای هزارمین بار دانستم آنقدر که دیگران برایم مهمند، برای دیگران اهمیتی ندارم و خندیدم...از سپاس های پی در پی که به درگاه خدا می بردم...از لبخندی که از همان اول صبح بر لب هایم جا خوش کرده بود...از آرامی که در جانم بود...و از باقلوای گران قیمتی که برای اولین بار خریدم، آن هم  از فروشنده ای اصفهانی!

باید میدانستم خبری خوش در راه است...چقدر خوشبختیت برایم مهم است رفیق :)

نون دال الف...

نوشته شده توسط ن د ا در هجدهم بهمن 1390

...

بیخود نیست که می گویند کمال هم نشین در آدمیزاد بی اثر نمی شود. دارم شبیه مبایلم می شوم. سرد و خاموش...

گوشی مبایل بنده شیء کوچکی ست در سایزی نزدیک به کف دست خودم، به رنگ زرد و سیاه که بندرت پیش می آید کسی دلش هوای صاحبش را داشته باشد و حال وی را جویا شود...هفته ها از پی هم می آیند و این وامانده ی بی خاصیت صدایی ازش درنمی آید. باز خدا خیر بدهد مخابرات را به خاطر اس‏ام‏اس کردن قبض پرداختی دو ماه به دوماه... بعد از پرداخت هم پیامی تازه می فرستد با مضمونی اینچنین: "ای به قربان دست و پنجه ات که غیرحضوری پرداخت کردی...توی قرعه کشی همراه اول، یکی از برندگان، بعید نیست شما باشی" ...این پیامکشان صوتی نیست! اما نمی دانم چرا بعد از هر بار رسیدنش به نظرم می آید خانومی با صدای نسبتا گیرا، در حدود سی سال سن، بخش اول پیام را می خواند و بعد از او پسری تخس که انگار کمتر از بیست سال دارد، نوید شرکت در قرعه کشی را می دهد و بلافاصله بعد از اتمام جمله یک شیشکی پدردار به محتوا می بندد... تو گویی نه با دهان که با فلان! البته شکر خدا از پیامک های تبلیغاتی هم محروم نیستیم. نمایشگاه می زنند خبردارمان می کنند. کتاب جدید چاپ می کنند بهمان می گویند. کلاس جدیدی برپا می شود مطلع می شویم. اخیرا هم هر بنده خدایی که قصد شرکت در انتخابات مجلس را دارد جهت تبریک اعیاد و تسلیت مناسبات ما را از قلم نمی اندازد! یک جورهایی مهم شده ایم. یا هیچ پیامکی نداریم یا اگر هم دو خط نوشته به دستمان می رسد از جاهای مهم هست...بعله دیگه...

راستش را بخواهید بیشتر ازین غصه ام می گیرد که گوشی خاک بر سر شده ام یک لنز دوربین درست و حسابی هم ندارد بلکه چارتا عکس ازین و آن بگیریم و دل شاد شویم! اوایل سوژه عکاسی ما شده بود مامان طفلکی مان! جرات نداشت قدم از قدم بردارد بنده خدا... یخه اش باز بود عکس می انداختیم از نزدیک و می پرسیدیم: مامان جون اگه گفتی کجاته!؟ می نشست و کمی کمر شلوارش پایین می آمد از پشت کلوزآپش را توی لنز دوربین جا میدادیم و می خندیم و نشانش می دادیم! ورزش می کرد، یک فیلم تاریک و بی کیفیت از ایشان می گرفتیم و تا مدتی با دیدن حرکات موزونش ریسه می رفتیم! خلاصه بعد از گذشت مدتی مادر در تمام زوایا خوراک لنز تنبل گوشی شده بود و دیگر اتفاق تازه ای برای عکاسی از ایشان نبود...عکس گرفتن از دیگر اشیا و موجودات ناشناس هم با توجه به ناکارآمد بودن لنز دوربین ِ جناب مستطابِ گوشی، چندان معقول نمی نمود!

جالب آنکه ایشان حافظه ی زیادی جهت نگهداری دو تا آهنگی که دوست داشته باشم هم ندارد و این یعنی میوزیک پلیر قابلی هم نیست! از حق و انصاف نگذریم رادیوش کار می کند. آخر شب ها پیش از خواب رادیو را روی فرکانس مطلوب تنظیم می کردم و هندزفری اش را توی گوشم می چپاندم...بعد از چند شب متوالی گوش هایم متورم و ملتهب شدند و این نشانی بود بر آلرژی داشتن حضرت ما به جنس رویه هندزفری...واین بود که گوشی مذکور برای ما رادیو هم نشد که بشود! به خیالمان در حد یک دفترچه یادداشت در زمان خاموش بودن چراغ ها یا دور از دسترس بودن کاغذ و قلم به کار می آید و بعد کشف کردیم به هنگام تایپ متون طولانی هنگ هم می کند هزار الله اکبر!

حالا ماییم و یک مبایل هیچ کاره که اگر در هر 24ساعت بیش از سه بار صدایش بلند شود(که یک بارش آلارم بیداری صبح است و یک بارش پیامکی از آنها که شرح شان در ابتدا رفت یا فوق فوقش یک دوستی بعد مدت ها و بار دیگرش هم به شرط خانه نبودنم تلفن مادر یا پدر گرامی ست) یحتمل اوردوز می شوم و حتی امکان سنگ کوب کردن هم هست برایم!

باور نمی کنید، طی چند هفته اخیر که تلفنم در ساعاتی خاص زنگ می خورد و شماره یارو هم معلوم نبود و یک unknown مرموز روی صفحه نمایان می شد چه حال خوشی داشتم...صدای طرف نمی آمد یا...نمیدانم! شاید هم حرف نمی زد! به هرحال دلم می خواست به خاطر شکستن سکوت سنگین گوشی ام از آقا یا خانوم unknown تشکر می کردم...

درازه گویی بس است. خواستم بگویم دارم می شوم شبیه گوشیم! کل مکالمات و کلمات ادا شده ی سه روز اخیرم را روی هم بگذارند ده دقیقه نمی شود که آن هم نه دقیقه اش را با نهال حرف زده ام...حالا به چه جان کندنی، خدا می داند! حرف زدن دارد فراموشم می شود! من!؟ منی که در یک روز علاوه بر حرف و بگو و بخند و شیطنت، کلی از دوست داشتن ها و دوست داشتنی هایم حرف می زدم، نای حرف زدنم نیست! بغضی گلویم را فشار می دهد و صدایی گنگ دائم در سرم می پیچد...هیچ اتفاق تازه ای نیفتاده...خدا را شکر اگر من را به کنار بگذاریم، همه چیز زندگی به سامان است. پدر هست، سلامت با لبانی مزین به لبخند...مادر هست با توکل و امید...امیرحمزه هست با شیطنت ها و مزه ریختن ها...خدایا شکرت.

نون دال الف نوشت: چقدر دلم نوشتن می خواهد...و چه ناتوانم این روزها! چقدر دلم دوست می خواهد...و چه بی دوست مانده ام مثل همیشه! چقدر دلم گفتن می خواهد...و چه لال رفته ام الحمدلله! چقدر همه چیز خوب است خدا را شکر و چه اندازه من ناسپاسم! خدایا...اگر من یادم رفت، تو یادت باشد که دوستت دارم.

پوزش نوشت: دوستان سلام...کامنتدونی بسته ست دلیلش اینه که کمتر حوصله می کنم بیام. خیلی دلم می خواد روزی هزار بار اینجا رو آپ کنم تا لااقل سکوت درونم شکسته شه ولی نمی شه انگار...هیچ طوریم هم نیست. "خوبم... خوووب خوب" اینو فریدا بدونه که زود به زود نگرانم می شه و یاس مهربون که گاهی هوای مارو داره :)

نون دال الف...

نوشته شده توسط ن د ا در پنجم دی 1390
...

می گوید: در دسته ای از انتخاب ها خیلی خوش سلیقه نیستم. بیچاره همسرهای آینده ام!

می گویم: همسرهای آینده!؟ با این حساب خوش سلیقه اگر نیستید، خوش اشتهایید گویا!

می گوید: برای ایجاد یک حس رقابت در همسر اولم، دومی و سومی را می گیرم. آنها در یک میدان رقابت وارد می شوند و سودش را من می برم...ولی بخدا عدالت را بینشان اجرا می کنم :دی

می گویم: شما اولی را بگیری توبه کار می شوی...عاقل دو بار از یک سوراخ گزیده نمی شود مگر چه میدانم...ضمنا آدمیزاد بین دو دستش هم نمی تواند مجری عدالت باشد! با یک دست می خورد و غالبا می نویسد...با دست دیگر طهارت می گیرد! بشر ذاتا اینگونه است...بشر و عدالت!؟

هیچ نمی گوید!

نون دال الف...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط ن د ا در بیست و هشتم آذر 1390

...

متوسط عمر مفید سالانه ام را اگر بخواهم حساب کنم (عمر مفید سالانه ترکیب درستی ست!؟) میشود حداکثر دو سه ساعت در سال.

همان دو سه ساعتی که تمام یک سنه را منتظرش می مانم...

همان دو سه ساعتی که یک عمویی می آید و همان حرف های سال گذشته را تکرار میکند و من از این مکرر گفتن ها خسته نمی شوم....که یک علی اکبری بود...بابا حسینی داشت...یک علی اکبری بود...یک علی اکبری بود...یک علی اکبری بود...

اصلا آن عمو هم نیاید...مرثیه و روضه و مقتل خوانی تجملات است برای من... یک نفر فقط بگوید "علی اکبرِ حسین" ...من باشم و اتاقی خالی، چراغ های خاموش و نوای نی...

ما رو دعا کنید.

نون دال الف...

نوشته شده توسط ن د ا در سیزدهم آذر 1390
...

محمدحافظ شعر "ای ایران" را بلد شده و برای همه الا خواجه شمس الدین، می خواندش. هربار هم که می خواهد اجرایش کند تمام قد می ایستد و دستهایش را پشت سر به هم قفل می کند، سینه اش را جلو می دهد و سرش را بالا می گیرد...بعد کمی صدایش را بم می کند و محکم شروع به خواندن می کند:

ای ای‏راان ای مرز پرگهــر

ای خاککت سرچش‏مه‏ی هنــر

...

و همین طور ادامه می دهد تا:

جاااااان بابام فدای خاک پاک میــهنم!

من را می گویید:   حاااافظ!؟ جااان بابام!؟

حافظ: آآآره ندااا جوووون...بابام گفته وقتی این شعرو می خونی نگو "جان من"، آخه وقتی می گی دلم هرری میریزه! خودش گفت بگم "جااااان بابام"...

پدر و مادر بودن چقدر سخت است.

نون دال الف...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط ن د ا در بیست و نهم آبان 1390 |
...

امروز را به پاهایم سخت گرفتم. کلی راه بردمشان و طیِ هر مسیری را فارق از دوری و نزدیکی مسافت به ایشان سپردم. هر بار هم که ذوق دوق می کردند و ناله شان درمی آمد بهشان توضیح می دادم که "نازپرورد تنعم نبرد راه به دوست"...بماند که خود نیز نمیدانستم این راه به کدامین دوست وعده داده شده قرار است برسد یا برساند...عصر را نشسته بودم و استراحتشان داده بودم. سالنامه ام را نگاه میکردم که کاری از قلم نیفتاده باشد..."ای واااای باید بروم فلان جا جهت انجام بیسار کار!"

کمتر از یک ربع ساعت زمان داشتم که حاضر بشوم و جلدی خودم را برسانم به مقصد. پاهایم امیدوار بودند که ضیق وقت سبب خیری شود و صاحبشان طیاره ای، آژانسی، فرقونی لااقل حماری سوار بشود تا مقصد. محلشان ندادم و تمام راه را دویدم. گرچه 5دقیقه تاخیر داشتم اما ارزشش را داشت. راه میانبری را یافتم عجیب و دوست داشتنی... پر از کاج های بلند قامت... بوی برگ هایی که هنوز خیس باران دیروز بودند... عطر نازنین خاک نم دار...با هر جان کندنی که بود از آن کوچه دل کندم و...

در مسیر بازگشت هوس جگر خوردن افتاده بود به جانم و هرچه بر شیطان لعنت میفرستادم بی فایده بود. باید می رفتم به پاتوق همیشگی ام. همان جگرکی نقلی و بی سر خر...دور نبود! دو خیابان آن طرف تر پیرزنی مهربان در مغازه ی کوچکش جگر به سیخ می کشد و بیرون مغازه، بر آتش زیر خاکستر منقل که بلوور جانش میدهد، کبابشان می کند ... پاهایم خسته اند که باشند... مهم دل آدم است! دلم جگر می خواهد... آن هم جگر گوسفندی... بیچاره گوسفندها... تا مغازه ی پیرزن که می روم انگور و خرما هم بین راه می بینم و می خرم و یک کتاب نفیس کادویی. کتاب را در میان کتاب هایم دارم البته. شکل و شمایل جینگیلی جینگیلی و جعبه ی فلزی اش وادارم می کند که بخرمش آنهم به آن مبلغ. اصلا همین الآن یک تصمیمی گرفتم! هرکس نام کتابی را که خریده ام حدس بزند، هدیه باشد برای او. مناسبتش هم عید غدیر که در پیش است...آهان...همین... نام کتاب خریداری شده را حدس بزنید و کتاب را از آن خود کنید!

چه می گفتم...

به مغازه ی پیرزن که می رسم دست هایم دیگر جان ندارند. با لباس محلی اش پیش می آید و می پرسد: جگر؟

:: بله. چار سیخ.

با لهجه حرف می زند: خودم برات کبابشان مکنم. دست سیخه نمیگیره روله. بیا گرم کو دسته رو ای آتش.

آماده که می شوند می گوید: او نانه. هس تو او جانانی. هنوزم با جگر نان نمخوری؟ نوشابه یم که هیچ. خو بیا برو تو دکان بنیش زود بخورشان تا سرد نشدن. سینیم که میدانی کجاس، وردار بذارشان تو سینی.

سیخ ها را از دستش می گیرم، تشکر می کنم و: شما هم بفرمایید.

:: قربانت عزیزگم. نوش جااان.

جگر را که بی نان بخوری سه سوته تمام می شود و تو می مانی و سیخ های خالی و پولی که باید بسلفی. اینجا که میرسی باید از خدا صبر جمیل طلب کنی وگرنه هرآن ممکن است یک مشت محکم روی شکمت بکوبی و فریاد بزنی: صاحبت بمیرد! البته به من که خوش گذشت و پول هم فدای سرم.

پی نوشت1: دوستانی که می خوان نام کتاب رو بگن، لطف کنن هر نفر فقط و فقط یک کتاب رو اسم ببره.

پی نوشت2: در صورتی که چند نفر نام کتاب رو درست گفتن، کتاب متعلق خواهد بود به کسی که زمان ثبت کامنتش زودتر از بقیه ست.

پی نوشت3: به محض تایید کامنت های این پست، مهلت ارسال نام کتاب پایان خواهد یافت.

پی نوشت4: شوخی شوخی، چه جدی شد اهدا کتاب!

نون دال الف...

نوشته شده توسط ن د ا در هجدهم آبان 1390 |

...

بعد از اتمام هر کلاس، حالم بهتر می شود. خودم را دوست تر میدارم و بیش از پیش رویای مدرس دانشگاه بودن را در ذهن و جان می پرورانم...من عاشق تدریسم. عاشق پارازیت های بچه ها و شیطنت های خودم که یک آن جو کلاس را عوض می کند. عاشق آخر ساعت هایی که هیچکس نمی گوید خسته نباشید و همه آرام توی چشم هایم نگاه می کنند و سوال هایم را پاسخ می گویند...بی هیچ اعتراض و گلایه به سخت گیری هایم.

...

از خانه که بیرون میروم کلی توضیح می دهم که پدر و مادر عزیز، اینجانب ساعات آتی، کلاسی مملو از آقایانی تحصیلکرده و اجتماع دیده و صاحب زن و فرزند را تدریس خواهم نمود. لطفا دائم به این ماسماسک زنگ نزنید و انتظار پاسخگویی هم نداشته باشید. بی پاسخ ماندن تلفن ها طی ساعات درسی از قوانین کلاس بنده هست! آنها هم یک جوری که یعنی" خیلی داری زر می زنی دختر جان" نگاهم می کنند و به خدا می سپارندم!

نیم ساعت از کلاس نگذشته که صد بار زنگ می زنند تا در نهایت مجبور می شوم جواب بدهم:

::شماره سحر چنده؟

یک ساعت بعد تلفن های مکرر از سر میآغازند:

::ساعت چند کلاست تموم می شه؟

ساعت دوم کلاس از نیمه نگذشته که تلفن پشت تلفن:

::بیایم دنبالت؟

بعد از ده دقیقه از آخرین مکالمه صدای مبایلی ممتد و مکرر به گوش می رسد. برمیگردم و می گویم:

امروز رو من از قانون کلاس سرپیچیدم، شما هم می تونید جواب بدید.

یکی از آقایان که مسن ترینِ بچه هایم هم ایشان هستند با پوزخند می گوید:

تلفن خودتونه...دوریتون براش سخته دیگه :دی

با پررویی می گویم:

دوری من که کلا سخته واسه همه! ولی تلفن من نیست!

همان آقای مسن ترین کلاس، گوشیش را نگاه می کند و می گوید:

گوشی خودمه! یادم رفته بود صدای زنگو عوض کردم! ای وای...

من و همه ی کلاس کلی می خندیم و هیاهو به پا می کنیم که حالا دیگــــــــــــــــــــــه!؟ نه قرباااان! دوریتون واسش سخته ;)

نون دال الف...

نوشته شده توسط ن د ا در شانزدهم آبان 1390 |

...

از کجا شروع کنــــــــــــــــــــــــــــــــم!؟

...

نه خیلی اهل فیلم دیدنم و نه از تلویزیون و برنامه های خزعبلش چندان دلم خوش. گاهی کانال چهارم و شبکه آموزش را میبینم و غالبا رادیو هفت و پارک ملت را...همین! نمیدانم چه شد که این سریال اخیر، "از یاد رفته" را می گویم، دنبال می کنم...آهان! چرایش یادم آمد. دیدم که محمدرضا فروتن از بازیگرهای فیلم است، دیدنش را غنیمت شمردم. محمدرضا فروتن برای من یعنی "کنعان"...هزار بار دیگر هم می توانم بنشینم و "کنعان" را تماشا کنم و ...هیچ...بگذریم! خلاصه اینکه "از یاد رفته" را دنبال می کنم و به قضاوت اهل خانه، دائم به بی رحمی و لامروتی و سنگدلی محکوم می شوم!!!

من گلرخ را نمی فهمم...نمی دانم چگونه می شود که دختری تماااام پدرش را، پدری را که خوب می شناسد و به محبتش شکی نیست زیر پا بگذارد برای بدست آوردن مردی که از همه ی خودش تنها بیرونی ترین لایه اش را رو کرده است، همان مرد بودنش را و دوستت دارم گفتن های ِ گرم ِ پیش از ازدواجش را...از خود گذشتگی های احمقانه ی گلرخ را نمی فهمم، برایم بی تعریف است آن همه گذشتن از حق...اینکه خود را از ساده ترین حلال ها و شادی های ممکن در لحظه محروم می کند برای فردایی که نمی داند چه پیش خواهد آمد را نمی فهمم...من نمی فهمم که به حساب کدام عقل و شعور ممکن است یک زن یا یک مرد، همسرش را تشویق کند به بهتر شدن و باسواد شدن و تجربه ی فضایی نو و به تبع آن تغییر شرایط و دیدگاه و تفکر و خودش در همان جایگاه قبل بماند و انتظارِ نثارِ همان عشق و محبت گذشته را داشته باشد! شکاف نوع تفکر و نگاه این آدم تازه با همسرش  را نمی شود کتمان نمود. نمی شود مثل فیلم های هندی همه چیز را از بعد احساس دید و عقل و منطق را نادیده گرفت.

پدر من...مادر من...عزیز من...ولله مرتضی حق دارد! حق دارد که دیگر گلرخ را نفهمد! حق دارد که دیگر دوستش نداشته باشد! حق  دارد که به گلرخ گرایش احساسی نداشته باشد! گیرم که گلرخ جوانی اش را داده باشد برای موقعیت کنونی مرتضی...گیرم که زحمات بسیار و سختی های فراوان متحمل گشته باشد! خوب اشتباه از گلرخ بوده...این بانوی مثلا فداکار خودش قبل از شوهرش حقوق خود را تضییع کرده بود...هیچ کف و هورایی هم شایسته زنی که پدرش، خودش، جوانی اش، شادی هایش و امکان تحصیلات آکادمیک داشتن و خیلی حقوق دیگرش را قربانی همسرش کرده نیست، وقتی خودش هنوز بزرگترین دغدغه اش پختن میرزاقاسمی باشد و گردگیری خانه و آشپزخانه! احساس ترحمی هم به این زن نباید باشد...برای من که نیست!

و مینا...مینا را هم نمی فهمم! مکار بودن این زن را نمی دانم...اینکه می شود خوره و می افتد به جان مرتضی که زنت چنین و چنان را نمی فهمم...مرتضی در نهایت چنین تصمیمی را می گرفت...یعنی باید می گرفت (مگر اینکه خواسته باشد یک عمر زندگی بدون دوست داشتن و تنها از سر ترحم و مثلا برای رهایی از برچسب گربه صفتی، با سرکوب کردن خواسته ها و گرایش های تازه اش را تحمل کند که درینصورت او نیز احمقی مثل گلرخ باید می بود!)...مینا مکارانه به این روند سرعت بخشید...کارش را پلید می بینم...آری، من مینا را هم نمی فهمم!

 

از سویی...من مرتضی را خوب می فهمم...شعف غم آلودش را...شادی کز کرده در عذاب وجدانش را...قاه قاه پنهان دلش از رهایی را...این طلاق نبود...آزادی بود! آزادی از اسارت محبت های زنی که دیگر نمی فهمیدش! مرتضی هیچ رفتار ظالمانه ای نداشت...چنان عمل کرد که باید!

حالا شما هم بیایید و از بی رحمی و سنگدلی من سخن برانید...

نون دال الف...

نوشته شده توسط ن د ا در دوازدهم آبان 1390 |
...

IranSun.net

به مولا هزار سال مونده بود که به حال و هوای جک و جونورا غبطه بخورم

نون دال الف...

نوشته شده توسط ن د ا در یازدهم آبان 1390 |

...

+

دوستی تحت عنوان "یه انتقاد دوستانه" مطلبی رو بیان کردن با این مضمون:

سلام

...

چرا برای بعضی از پست ها مثل پست"آدمهای جورواجور یا غالبا یکجور" قسمت کامنت ها رو غیر فعال کردین؟
من به شخصه خیلی اعتراض داشتم به نوع نگاهی که در این پست موج میزنه.
این قدر زود و قطعی در مورد دیگران به نتیجه رسیدن کار درستی است؟
معنی این جمله چیه؟
"از پسرهای پرچانه خوشم نمیآید..."
این که آدم ملاک دوست داشتن هایش/نداشتن هایش را آن هم در این مورد خاص، به این شکل عریان و مستقیم بیان کند چه بار معنایی میتواند داشته باشد؟
.
کاش قسمت نظرات را غیر فعال نمیکردین.

نون دال الف پاسخ می دهد:

سلام

این اعلام نظر بنده، کلیت و عمومیت نداره قطعا! در مورد دیگران به نتیجه نرسیدم! در مورد نوع رفتار ارائه شده تو یه آشنایی که صرفا جهت تبادل نظر و تحلیل های علمی بوده، اظهار نظر کردم...دو چیز رو خواستم بگم که سلایق شخصی بودن البته. اول اینکه دوست ندارم یه آشنایی علمی حاشیه داشته باشه! دوست ندارم یه آدمی که اولین باره باهاش صحبت می کنم، اونم یه بحث علمی، دائم بره تو خاکی! پرچونگی رو تو روابط نوپای علمی نمیپسندم! دوم اینکه یقینا اینها ملاک دوست داشتن یا نداشتن نیستند واسه من...و کوتاه و یواشکی هم اشاره کردم که دوست داشتن ها چه هنگام و چگونه معنادار می شوند به عقیده من!

بهرحال ممنون از حضورتون و نظرتون

کامنت دانی باز شد.

و اینکه محتوای پیشین این پست را در  ادامه مطلب مشاهده می کنید.

نون دال الف...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط ن د ا در چهارم آبان 1390 |
...

ایندفعه که توی گودر از وبلاگت یه نوشته ی تازه آپ شده بود، بی دلیل روی وبلاگت کلیک کردم و اولین چیزی که اومد هد صفحه ات بود: "نون ما دال بر الف قامت یار است ندا"
یه دوبیتی فی البداهه اومد تو ذهنم:
نون تو دال بر الف قامت یار است ندا
نگهت مرهمی بر این دل زار است ندا
اگر از شهد کلامت ندهی نوش کنم
دل من تا به ابد بی صلح و قرار است ندا

خصوصی میفرستم که اگه خوشت نیومد بیخودی کامنتم پابلیش نشده باشه :)
یا حق

این کامنت یه خواننده به نام رهرو بود. که نمیشناسمشون و به نظر نمیاد ایشونم منو بشناسن. ذوقی که در چیدن کلمات برا نوشتن یه دو بیتی داشتن ولو اینکه احساسی در پس این واژگان نباشه برام جالب توجه و محترم بود.

نمیدونم روزی روزگاری باز هم به اینجا خواهی آمد و کامنت حاوی دو بیتی ت رو خواهی دید یا نه!

بهرحال، ممنون رهرو عزیز.

نون دال الف...

نوشته شده توسط ن د ا در سوم آبان 1390 |
...

نشانی اینجا را دوستم، سحر، به من داد و کلی بهم خوش گذشت.شما هم امتحان کنید.

یه آدمک بکشید و...

نون دال الف...

نوشته شده توسط ن د ا در یکم آبان 1390

...

هوا بس ناجوانمردانه سرد است و هیچ سیستم گرمایشی در خانه راه اندازی نشده تا تسلی بخش دست و پا  و دماغ یخ زده ی من بینوا باشد! دلم کرسی میخواهد و انار و ... بیچاره دلم!

...

یک پتو روی فرش وسط پذیرایی پهن کرده ام و مثل گل وسط باغچه نشسته ام آن میان (حالا گل ها به خودکشی دسته جمعی تن درندهند با این تشبیه! بلاتشبیه... هفت قرآن به میان گل و من البته!). یک پتوی دیگر هم روی دوشم انداخته ام. کتاب و جزوات را ولو کرده ام سمت راست خودم و هرازگاه درسی را که فردا باید به بچه ها بگویم نگاه می کنم و سوال های مهم را جمع آوری و حل می کنم برایشان. البته این بچه ها که می گویم یک دوجین بچه ی ریش و سیبیل دار هستند که غیر از یک نفر، الباقی از خودم بزرگترند و هی با درس نخواندن هاشان حرص مرا درمی آورند و ملاحظه ی سنی شان رخصت تنبیه را از من گرفته است...این طرف تر ظرفی پر از انار دانه شده و نمک و گلپر دلبری می کنند لامصب ها! دل من هم که یاغی...یک بار کاسه ی بلور را پر می کنم از انار و همه ی دانه های یاقوت را همینجوری بی هیچی می خورم! یک بار دیگر کاسه ی پر شده را با نمک می خورم و دیگر بار با نمک و گلپر...صدای این خانوم خوش اندام نیمه عریان هم دائم توی گوشم هست که با یک موسیقی دووپپس دووپپس در پس زمینه دارد آیروبیک تمرین می دهد:

Single…Single

Double…Double

Up…Down

Gooooooooddd

و مادر که با آن لباس های مضحک در چهار پنج متری من حرکات را همزمان تمرین و تکرار می کند.

یکباره یادم می آید که امروز سی ام است و دیروز همایش سفیران سبز برگزار شده و من نیز عهدی که با خود داشته ام تا همین امروز بوده...گرچه آن پست هم کمک شایانی نتوانست باشد برای همیاری درین همایش و هنوز از خودم شاکی م...بهرحال من برگشتم.

سلام.

نون دال الف...

نوشته شده توسط ن د ا در سی ام مهر 1390 |
...

اولین همایش "سفیران زندگی" / بیست و نهم مهرماه1390، تهران

ایمیل زده اند که به عنوان اعضا همکار بیایید و در صورت پاسخ مثبت جهت همکاری تا یازدهم مهر بهمان اطلاع بدهید. خدا میداند که چقدر خوشحال شدم. مامان باز لجبازی هایش را شروع کرده و می گوید نه حق موافقت برای رفتن را داری و نه می گذارم که بروی...دلم می خواهد بروم و توی همایش شرکت کنم :(

هیچوقت دل من و خواسته هایش مهم نیستند. نه اینکه مامان و بابا این مهم نبودن را خواسته یا تحمیل کرده باشند...نه...من همیشه به خودم یاد داده ام که آنها مهم ترند و هستند البته.

خلاصه...

اینجا واحد فراهم آوری اعضا پیوندی ست. شما هم می توانید عضو باشید.

ن د ا نوشت: این وبلاگ تا سی ام مهرماه، یعنی فردای روز اتمام اولین همایش سفیران زندگی، جهت اطلاع رسانی و همکاری با همایش، هر روز با همین پست به روز می شود.

...

چهار سال پیش، وقتی برای مصاحبه به دانشگاه شیراز میرفتم توی اتوبوس با دختری همسن خودم به نام پریسا آشنا شدم. پریسا به همراه مادرش برای درمان به بیمارستان نمازی شیراز می آمد. کبدش از کار افتاده بود و برای پیوند توی نوبت بود. برایم از دردهایش گفت. از اینکه کلیه هایش هم دارند از کار می افتند و اخیرا با دیالیز سرپاست. از اینکه دیگر پیوند کبد به تنهایی جوابگو نیست و اگر خانواده ای باشد که به اهدا عضو بیمار مرگ مغزیش رضا شود، و اگر پارتی بازی های بیمارستان برای نورچشمی ها مانع نشود و اگر هزینه را بیش از پیش نخواهند و اگر و اگر و اگر...قرار است پیوند کبد و کلیه را توی یک جراحی انجام بدهند. پریسا امیدوار بود. دلم را چنگ میزدند وقتی مشتاقانه از دانشگاه رفتن هایم میپرسید. خجالت می کشیدم که وسط آنهمه درد، روی زردش را نگاه کنم و بهش بگویم اضطراب مصاحبه را دارم. اما از قصد سفرم به شیراز پرسید و من گفتم، حتی از اضطرابم سخن راندم که خدا مرا ببخشد... یک "نادعلی" از کیفش بیرون آورد و گفت باشد برای تو. میدانم قبول می شوی...مصاحبه خوب بود و دلم به نادعلی خواندن هایم مومن...از شیراز که برگشتم، روحم هنوز درگیر پریسا و دردهایش بود...سایت اهدا عضو را جستم و نامم را ثبت کردم با این اعلام آمادگی که: "مایلم همه اعضا و بافت هایم را در زمان مرگم اهدا کنم."

موضوع برایم چندان عجیب و غریب نبود. لازم ندانستم یا شاید هم یادم رفت که به مامان اینها بگویم که یک همچین جایی عضو شده ام و ...

خلاصه بعد از مدتی جواب آمد که مصاحبه ی دانشگاه شیراز را قبول شده ام. باز پریسا را دعا کردم که دعایم کرده بود... "نادعلی" اش را بوسیدم و در روزهای بعد رفتم برای ثبت نام و گرفتن خوابگاه که بلافاصله هم کلاس هایم شروع شدند و ماندگار شدم...همان روزها ایمیلی از واحد فراهم آوری اعضا پیوندی رسیده بود که خانم فلانی عضویت شما مبارک باشد، کارت اهدا عضو را به آدرس منزلتان ارسال نمودیم! به مامان زنگ زدم و گفتم که کارتی با این عنوان میآید، ماجرایش اینست و ...همین!

کاشکی لال می شدم و نمی گفتم...پدر ساعتی بعد زنگ زده بود که دخترجان دلم برایت تنگ شده و دارم می آیم شیراز دیدنت! مادر زنگ می زد که صحبت کرده ام با تحصیلات تکمیلی همین دانشگاه رازی خودمان، بغل گوش، نزدیک، خوب...گفته اند هنوز سهمیه کارشناسی ارشدت محفوظ است، می خواهی برگرد...هاااان!؟

یک هفته نشد که خوابگاه را وداع گفتم و برگ انصراف را تحویل گروه دادم، به حافظیه رفتم و کلی با حافظ درد و دل گفتم، خطی سیاه بر تمام رویاها و آرزوهایم کشیدم و بازگشتم به آغوش خانواده...یک سالی را البته گریه کردم و فغان سر دادم که "ای وای من، شیراز من..." اما چه سود.

توی همین فاصله زمانی کارت مذکور را پستچی آورده بود در خانه و گویا مامان و بابا یک دل سیر روی آن گریسته بودند تو گویی بر نعش بی جان من!!! بعد هم مامان از هفت که نه، هفتاد سوراخ پنهانش کرده بود. پایم که به خانه رسید سرزنش ها شروع شد که قدر تن سالم نمیدانی بچه جان! تو غلط کرده ای که همچین غلطی کرده ای! هر وقت زبانمان لال مرگ مغزی شدی خومان تصمیم میگیریم چه خاکی به سرمان بریزیم و چه و چه و چه...کارت را هم به من ندادند...

دو سال بعد از آن ماجرا یک بار اتفاقی کارت دلبندم را در میان ظروف چینی کم استفاده مادر گرامی پیدا کردم و دیدم که روی کارت نوشته: لطفا این کارت را همیشه به همراه داشته باشید... و از آن روز همیشه به همراه دارمش.

خلاصه...

اینجا واحد فراهم آوری اعضا پیوندی ست. شما هم می توانید عضو باشید.

نوشته شده در تاریخ: ۱۰/۰۷/۱۳۹۰

نون دال الف...

نوشته شده توسط ن د ا در سی ام مهر 1390 |
...

ن د ا: مادرجونی من میرم بیرون. باید یه سر برم CD فروشی های میرداماد. دیر اومدم نگران نشی، پیاده برمیگردم!

مادرجونی: إ؟ پیاده برمیگردی!؟ واسا منم میام...سی دی چی می خوای بخری؟

ن د ا: نرم افزار!

مادرجونی: آموزش؟

ن د ا: نه! خود نرم افزار ANSYS 12 رو میخوام که نصب کنم رو سیستم!

مادرجونی: آهااااا...CD نصب نرم افزار ANSYS 12...

هنوز به پاساژ میرداماد نرسیدیم که مامان صدام میزنه: ندا...ندااااا...اونجا نوشته CDآموزش!؟

سرمو برمیگردونم... پشت در یه داروخونه نوشته:

CD آموزش

ویژه ی زوج های جوان

ن د ا:

مادرجونی:  

نون دال الف...

نوشته شده توسط ن د ا در هشتم مهر 1390 |

...

در طی مسیر حرف های عمه گلی را مرور می کنم. تمام آرزوهایش برای داماد کردن پسرک را که گاه به زبان آوردنشان دلش قنج می رفت و چشم هایش پر می شد از شادی. حالا عمه نیست. پنج سالی می شود که نیست. همان روزها که زمزمه ی عاشق شدن پسرک بر زبان ها بود رفت...

دیروز عروسی پسرک بود. تمام طول راه چشم هامان پر ازاشک بود وغم... هنگامه ی ورود، عمه با آن موهای همیشه بلوندش نبود که به استقبالمان بیاید. پسرک که کت و شلوار دامادیش را پوشید و بابای نه چندان مهربانش از زیر قرآن راهیش کرد تا برود آرایشگاه دنبال عروس، مادرش نبود که اسفند را دور سرش بگرداند و توی منقل بریزد و من که جای عمه برایم بس خالی می نمود و زخم دلم تازه شده بود می روم میان جمعیت... منی که از پسرک دیروز ِ عمه و داماد اکنون مجلس کوچکترم اسفند و منقل را برمیدارم و جای عمه را خالی می کنم.

مراسم که تمام می شود می رویم تا دامادی حسین را به مادرش تبریک بگوییم. پدر با همه ی غرورش اشک می ریزد و رو به مزار عمه می گوید:

دامادی پسرت مبارک گلی جان!

۱۳۹۰/۰۷/۰۱

نون دال الف...

نوشته شده توسط ن د ا در دوم مهر 1390 |

...

ایشان را باید پیش از اینها بهتان معرفی می کردم. هرچه نباشد هم پای همیشگی من است و کلی هم دوست و گرامی میدارمش. همیشه فکر می کردم نباید عیانش کنم. نباید با هیچکس از او بگویم. شاید یک حس انحصارطلبانه مرا به پنهان نگاه داشتن این دوست داشتنی از دید غیر وامیداشت...شاید خودش می خواست فقط برای من باشد...شاید هم حقیقی ترین فرد مجازی ای بود که میدانستمش و از او گفتن در این مجازی آباد برایم سخت می نمود. اما حالا دیگر مهم نیست. اینجا برایم مجازی تر از آن شده که باک گفتن نگفتنی هایم را داشته باشم.

...دختری ست درست هم سن خودم. سه چهار سانتی از من بلند ترست و کشیده تر نیز. با موهای لَختِ بلند، چشم های مشکی و ابروان کشیده و بس اصیل. دندان های سفید و درشت دارد مثل دندان های من و رژ لب گلبهی رنگ هیچوقت از روی لب هایش پاک نمی شود. لبخند، هماره عجین ست با لب هایش و برق عجیبی در نگاهش پیداست. هربار می بوسمش شامه ام پر می شود از فواکه هلو...سخت دوست میدارمش!

گاه ِ کتاب خواندن شانه به شانه ام می نشیند و او هم کتاب می خواند که از هر صد بار نود مرتبه اش "شازده کوچولو" ست! هربار که به اینجایش میرسد "روباه گفت: تو اگر دوست می خواهی مرا اهلی کن" یک ماچ محکم روی گونه ام می چسباند، بعد  می ایستد روبرویم روی یک پا چرخی می زند آنسان که دامنش تا روی زانو بالا بیاید و هی داد می زند "مــــــــــــرااااا اهلـــــــــــــــی کـــــــــــــن" و من چه اندازه حظ میبرم از داشتنش و چقدر میخندم و قند در دلم آب می شود...می نشیند و ادامه میدهد تا بدانجا که  "و روباه آه کشان گفت: همیشه یک پای بساط لنگ است!" ساکت میشود و چشم هایش پر از اندوه. سرش را روی پایم میگذارد، کتاب را همانطور باز می گذارد روی سینه اش، پای چپ را مکرر تکان می دهد و پای راست را به مخده تکیه ... همیشه تا همین جای شازده کوچولو را می خواند، نه بیشتر!!!

به وقت آرایشگاه رفتن کیفش کوک است. همین تابستانی هربار آماده ی رجوع به بزک چی می شدم زودتر از من اعلام آمادگی میکرد. پیراهن نخی آستین افتاده اش را که یخه ی باز قایقی داشت و کوتاهی اش تا نیمی از ساق پایش می آمد، ست گردنبند -گوشواره مروارید و کفش های پاشنه بلند ایتالیایی اش که ترکیبی از رنگ های قهوه ای بودند را می پوشید. کیف قهوه ای کوچکش را چپ و راست روی شانه اش می انداخت. بعد روبروی آینه ی قدی خود را برانداز می کرد و موهای باز و وحشی اش را سامانی میداد و من متعصبانه می گفتمش پاهای خوش فرم تو قشنگ تر از آنند که اینجوری بی جوراب برداری ببریشان بیرون...هان!؟ و او شانه هایش را بالا می انداخت...یک چیزیش اما عین خود من است، فوبیای دامن پوشیدن دارد_اینکه نکند بیفتم و نکند باد دامنم را بالا ببرد_با این تفاوت که من به این ترس بها میدهم و دائم چاره اش می کنم اما او نه! فقط کنترلش می کند...باهم میرویم تا ابروان طفلکی مان را به منقاش کوچک اما تیز بزک چی بسپاریم و نظمی بهشان بدهیم. تا رسیدن به ساختمان آرایشگاه باید از خیابانی کم عابر و پردرخت عبور کنیم. اسمش هم به دل می نشیند: خیابان نسترن که البته هیچ نسترنی در آن نیست... خیابانی که از دولتی سر این درختان بلندقامت چندان انسی با آفتاب ندارد و این تنها مسیری ست که دائم بهم گیر نمیدهد "پس چه شد! کی میرسیم!"...

با من پیاده روی هم می آید. دوچرخه اش را هم می آورد. جوراب هایی سفید که لبه ی کشباف و برگردان دارند، کفش های آل استار قرمز، شلوار جین کوتاهی که دمپایش چهار پنج انگشت از لبه ی جوراب کوتاه ترست و تک پوشی سفید و کلاه دار، و کلاه لبه داری قرمز و سفید...در طول مسیر هرچند دقیقه باری سوار بر دوچرخه کمی دور می شود، می ایستد و برایم دست تکان می دهد و باز برمی گردد...گهگاه هم خسته که می شود دوچرخه را رها می کند روی چمن های توی بلوار و من هربار بهش تذکر می دهم که جان دل!؟ چمن ها دردشان می آید و او بهم می خندد...

چند روز پیش همراهم آمده بود بازار. ورودی بازارچه از بلندگوها صدای مرحوم بسطامی می آمد که: "گلپــــــونه هاااای وحشی دشت امیـــــــــــدم...وقت سحر شد..." یک آن به خود آمدم دیدم در همان ورودی جا مانده و با چشمان بسته دارد زیر لب هم خوانی می کند. برمیگیردم و از میان جمعیت دستش را می کشم، از جایش کنده می شود و می گوید: بعضی ترانه ها هیچوقت کهنه نمیشوند و همیشه همان حسی را که بار نخست گوش دادنشان دریافته ای ازشان میگیری...مگرنه!؟ می گویم: بله عزیزکم...و حرف هایش را تکرار می کنم...

خلاصه ما کلی ماجراها داریم با ایشان، بماند...!

نون دال الف...

نوشته شده توسط ن د ا در بیست و چهارم شهریور 1390 |

...

خواب دیشبم تلفیقی ناهماهنگ از رنگ های قهوه ای و خاکستری داشت! عجیب دل تنگ بود. گویی آنجا هم از اغیار رهایی مان نیست. دلمان را شکستند. دل تنگیمان را نتوانستیم همان حوالی ِ دل خفتش کنیم که توی نگاهمان آشکار نشود. توی خوابم بعد از آن اتفاق و آن غم دویدم سوی سیستم و پستی جدید نوشتم. یک جمله بود. خوب یادم هست:

...

گاهی حجم دل تنگی آنقدر زیاد می شود که در پس این دو گوی سیاه حتی، نمی شود پنهانش کرد...

نون دال الف...

صبح که بیدار شدم همه ی خواب را از ذهن گذراندم و پست یک جمله اییم را چند بار زمزمه کردم.

پی نوشت: یادت باشه دنیای آدما به اندازه ی روح شون بزرگه نه بیشتر...اینو که یادت بمونه، از هر کسی قد دنیاش انتظار داری... پریا...دوستت دارم بانو...

نون دال الف...

نوشته شده توسط ن د ا در شانزدهم شهریور 1390 |
...

وقتی به خدایی اعتقاد داری که علی بهش اعتقاد داشت، دیگه غمی نیست!

غم دارم...

و این نگرانم می کنه!

نون دال الف...

نوشته شده توسط ن د ا در سی ام مرداد 1390
...

با همه ی سختی های روزه گرفتن تو تابستون...

...

ربنا... لاتزغ قلوبنا بعد اذ هدیتنا و هب لنا من لدنک رحمه انک انت الوهاب...

ربنا... ءامنا فاغفرلنا وارحمنا و انت خیر الرحمین...

ربنا... ءاتنا من لدنک رحمه و هیی لنا من امرنا رشدا...

ربنا... افرغ علینا صبرا و ثبت اقدامنا و انصرنا علی القوم الکفرین...

ربنا... ربنا...ربنا...

...

خدایا دلمو مال خودت کن...

نون دال الف...

نوشته شده توسط ن د ا در نهم مرداد 1390 |

...

+

تقصیر من چیه که خدا مردا رو از بیخ و بن مشکل دار آفریده!؟ تقصیر من چیه که مردا خودشون دم به دیقه بیخود بودنشون رو ثابت می کنن!؟ آخه به من چه که این جماعت آدم بشو نیستن!؟

...

پدر با جدیت صدام می زنه و می گه وقتی به رفتن فکر کن که دیگه به من فکر نمی کنی!!!

تا قبل اومدن این مردک جوجه استاد تا حدی راضی شده بود هااا! این که اومد پدر باز رویاهاش قد کشیدن...می گه این یکی دیگه چشه!؟ چرا نه!؟ سنت که بالا بره فرصت هات کم می شه...چشه آخه این!؟

تو صداش یه عطوفت غضبناک هست...

می گه: دخترم...عزیزم...آخه کی می گه تو غربت و بی کسی خوشبختی رو می شه پیدا کرد...کی تضمین می کنه که پشیمون نمی شی!؟ از خر شیطون بیا پایین...ازدواج کن!؟

دیگه عصبانی می شم!؟ نه اینکه دلمم پره...حسابی قاطی می کنم! سعیم اینه که با تن صدای پایین حرف بزنم...می گم:

زی زی رو یادته ددی؟ یادته که سال اول وقتی شوهرش اومد خواستگاری بابای زی زی گفت نه! گفت ما فرهنگمون فرق داره! گفت ما از جنس هم نیستیم! یادته بعد اون مهدی دوسال رو زی زی کار کرد و مخش رو زد! خوب دختری انتخاب کرده بود این پسره! زی زی هیچی کم نداشت...از قیافه بگی که لنگه نداره...از خونواده که اصیل و با ریشه ن...باباش هم که تا بخوای مایه دار...تحصیلات هم داره و خیلی عفیف و خوش خلقه...مهدی چی؟ با اون قیافه ی نکره ش؟ تیپش رو هم به مدد رخت و لباس می ساخت...خونواده ش هم که بی بند و باری از اصول زندگی شون بود...فقط اینکه مهدی وکیل پایه یک دادگستری بود...باتجربه و راه و چاه بلد...

آخرش هم استخون تو گلوی زی زی گیر کرد...یادته که پادرمیونی کردی تا بابای زی زی به وصلتشون راضی شه؟ یادته ددی که می گفتی دوست داشتن گناه نیست؟ یادته گفتی دخترای خونواده ی ما هر دختری نیستن که دلشون هر چندگاهی جلد یه بومی بشه و باز یه بوم دیگه از نو!؟ یادته به بابای زی زی گفتی به عشق دختر ِ یه پارچه ماه و پاکدومنت احترام بذار حاج آقا! خدا رو خوش نمیاد با این همه مخالفت تو!؟

ددی من اون موقع ها هم دلم آشوب بود! همون وقتا هم این پسره ید طولایی تو رنجوندن نامزدش که زی زی باشه داشت و زی زی طفل معصوم هم عااااشق...شب عقد زی زی رو هنوز یادمه که چه اندازه دلم تنگ بود! ددی خودت رو نیگا نکن که خیلی گلی، که خیلی مردی، که خیلی آقایی! به خدا دیگه مرد رو زمین نیست ددی! شونه های تو رو رها کنم و برم تکیه بدم به شونه ی کدوم نامردی که نصفه ی راه زندگی رهام کنه!

ددی تو میدونی مهدی همون زیر عقدی زی زی رو رها کرده و رفته...شاید پی یه عشق دیگه!؟ ددی تو میدونی مهدی تو چشای زی زی نیگا کرده و بهش گفته تمومش کنیم...کی بریم برا طلاق!؟ میدونی که پنج ماهه رهاش کرده و حالی ازش نمی پرسه!؟ ددی تو اصلا میدونی زی زی  این مدت چی کشیده!؟

ددی این آخر مردیه که با یه همچون عشقی اومد...سه سال رو انتخابش پافشاری کرد! آخر و عاقبت من میخواد چی بشه...بی خیال شو تو رو خدا!

پدر آرومه...دلش گرفته س، میدونم! میگه خوب اینا که می گی درسته اما من نمیخوام تو بری...

می گم: من می رم اما وقتی که دیگه لطفی که امروز برام می تونه داشته باشه رو نداره! این بده...

+ قصدم محاکمه کردن جماعت ذکور نبوده...فقط دلم از حال و هوای زی زی گرفته ست و از شرایط خودم...تحمل کنید و ببخشید منو

نون دال الف...

نوشته شده توسط ن د ا در چهارم مرداد 1390 |
...

+

دیگه کجا رو پی تو بگردم آخه!؟

یه عکس پرسنلی هم ازت ندارم بلکه یه آگهی "گمشده" بدم به مطبوعات :|

ای باباااا...

+ یعنی خاااااک تو سرم! و دیگر هیچ...  

نون دال الف...

نوشته شده توسط ن د ا در سی و یکم تیر 1390